«سبز در سبز» نام یکی از الحان باربدی موسیقی ایران باستان است. در سال 78 یک گروه موسیقی این نام را برای خود برگزید و تا امسال با این نام کار کرد. این گروه 28 و 29 آبان ماه کنسرت دارد. ولی به گزارش «مهر» یک شرط برای اجرای کنسرتشان گذاشته شده. آنها باید پس از 10 سال نامشان را تغییر دهند تا اجازه کنسرت داشته باشند. لذا نام گروهشان را به «آزاده حجت» تغییر دادهاند.
نام اداری
از: فلانجا
به: همه جا
نظر به اینکه مطربی معلومالحال موسوم به «باربد» که وابستگی و سرسپردگی و خودفروختگیاش به دربار پادشاهان از جمله خسرو پرویز، شهره خاص و عام است نام یکی از الحان موسیقیاش را «سبز در سبز» گذاشته و معلوم نیست منظورش کدام سبز در کدام سبز است و باتوجه به اینکه بعید نیست این «سبز در سبز» خودش یک اسم رمز تازه برای اغتشاشات باشد. لذا علاوه بر لزوم کلیه نهادهای ذیربط و غیر ذیربط باید لزوماً این نام تغییر یابد. علاوه بر آن تغییرات زیر نیز پیشنهاد میشود. البته مستحضرید که پیشنهاد ما، پیشنهادی لازمالاجرا میباشد.
گوجه سبز - گوجه غیرسیاسی
توضیح: باتوجه به اینکه گوجه فرنگی در دولت نهم کاملاً مورد بهرهبرداری سیاسی قرا گرفت در جهت ضربه زدن به دولت.
کوکو سبزی - کوکوی سیبزمینی بدون سیبزمینی
توضیح: باتوجه به عنایت خاص دولت به «سیبزمینی» که از محصولات استراتژیک کشاورزی به شمار میرود، عیبی ندارد که در نام کوکوی فوقالذکر دو بار از سیبزمینی استفاده شود.
سبزوار - بزرگوار
توضیح: با عنایت به استقبال شایان اهالی سبزوار سابق از مقام منیع ریاست جمهوری در سفرهای استانی و بزرگواری خاصی که مردم آن شهر نشان دادند، تغییرنام فوق ضروری است.
حمید سبزواری - حمید بزرگواری
توضیح: ر. ک به «سبزوار»
آدمهای سبزه - آدمهای قهوهای
توضیح: بر همگان واضح و مبرهن است که کسانی که رنگ چهرهشان کمی قهوهای است به اشتباه «سبزه» خوانده میشوند. که البته این اشتباه در اصل خدعه و نیزنگ بیگانگان است و به نوعی اسم رمزی برای اغتشاشات است وگرنه چرا باید به آدم «قهوهای» بگویند: «سبزه»؟!
عمو سبزیفروش - عنصر معلومالحال
توضیح: نامبرده به شهادت ترانهای مبتذل شخصی معلومالحال است وگرنه چه لزومی داشت در جواب خانمی که با اسم رمز: «من ترب میخوام» او را دعوت به بیاخلاقی و روابط کوتاهمدت میکند، بگوید: «بعله»؟!
قورمهسبزی - قورمه ملی
توضیح: نظر به اینکه اهتمام به امور ملی بسیار مهم است و از قضا غذای فوقالذکر از غذاهای ملی ما ایرانیان است. این تغییر نام مستحسن است.
شرکت توسعه فضای سبز شهرداری تهران - شرکت توسعه فضای قهوهای شهرداری تهران
توضیح: ندارد.
زبان سرخ سر سبز میدهد بر باد - زبان سرخ سر قورمه ملی میدهد بر باد
توضیح: نظر به اینکه سری که بر باد میرود، بوی قورمهسبزی میدهد و با عنایت به توضیح بالا، این تغییر نیز لازمالاجراست.
اى خشمِ به جان تاخته، توفانِ شرر شو اى بغضِ گل انداخته، فریادِ خطر شو اى روىِ برافروخته, خود پرچمِ ره باش اى مشتِ برافراخته, افراخته ترشو اى حافظِ جانِ وطن، از خانه برون آى از خانه برون چیست که از خویش به در شو گر شعله فرو ریزد، بشتاب و میندیش ور تیغ فرو بارد، اى سینه سپر شو خاکِ پدران است که دستِ دگران است هان اى پسرم، خانه نگهدارِ پدر شو دیوارِ مصیبت کده ىِ حوصله بشکن شرم آیدم از این همه صبرِ تو، ظفر شو تا خود جگرِ روبهکان را بدرانى چون شیر درین بیشه سراپاى،جگر شو مسپار وطن را به قضا و قدر اى دوست خود بر سرِ آن، تن به قضا داده، قدر شو فریاد به فریاد بیفزاى، که وقت است در یک نفسِ تازه اثرهاست، اثر شو ایرانىِ آزاده! جهان چشم به راه است ایران ِکهن در خطر افتاده، خبر شو مشتى خس و خارند، به یک شعله بسوزان بر ظلمتِ این شامِ سیه فام، سحر شو
نگاهی بدون غرض و بدون تعصب و به دور از هر گونه پیش زمینه ذهنی به باورهای دین زرتشت انسان را به تامل وا میدارد. چه بسیار اسان و به دور از هرگونه پیچیدگی گوهر بارترین و زیباترین اصول زندگانی انسانی در این نوشتار مختصر یافت میشود.
قضاوت امر بسیار مهمی است . ما در بیشتر مواقع در حال قضاوت در مورد مسائل جاری و گذشته و افراد هستیم . گاهی اوقات این روحیه قضاوت کردن آنقدر افراطی می شود که مانع ارتباط درست و صمیمانه ما با دیگران می شود . لزومی ندارد تا در مورد همه چیز و همه کس قضاوت کنیم . وقتی قضاوت کردیم موضع داریم و با موضع و دید پیشداورانه به استقبال افراد و مسائل می رویم . وقتی بدون هیچ دلیل و مدرکی یا با حداقل ها و عدم بررسی همه جانبه دست به قضاوت در مورد یک فرد می زنیم و می گوییم که او آدم فلانی است راه ارتباطی خود را با او مسدود کرده ایم در مورد او با دیگران صحبت می کنیم و قضاوت خود را نشر می دهیم و ناگهان بواسطه یک اتفاق و با تکمیل اطلاعاتمان متوجه می شویم که اشتباه کرده ایم . راحترین راه این است که می رویم و عذر خواهی می کنیم ولی با اذهانی که خراب کرده ایم چه می کنیم؟ در مدیریت قضاوت عجولانه در مورد امور و افراد بزرگترین آفت برای یک مدیر و سازمان متبوعه اش می باشد .قدری صبوری و بررسی بیشتر هر ماجرا از بوز بسیاری از مشکلات ناشی از قضاوت غلط جلوگیری می کند . با یک منبع اطلاعاتی قضاوت کردن ما را دچار مشکلات عدیده ای می کند . وقایع و رفتار افراد از فیلترهای ذهنی دیگران که عبور می کند شکلی متناسب با دیدگاهها و غرض ها و اهداف آنها پیدا می کند که الزاما دیدگاههای سازمان و مای مدیر نیست . در نقل قولها نسبت به دیگران مخصوصا خیلی باید مراقب بود . حتی اگر نیت منفی نیز در کار نباشد انتقال کلمات بخودی خود از شخصی به شخص دیگر دچار تغییر می شود . یا حالت بیان یک جمله که عوض شود معنای ان متفاوت خواهد شد . پس عجولانه قضاوت نکنیم . هر کاری هم که می کنیم فرصت اخرین دفاع را هم بدهیم و بگذاریم کسی که می خواهیم در موردش قضاوت کنیم نیز حرف بزند . خیلی به نقل قولها اعتماد نکنیم .در برخی موارد سازمانها زمینه های مناسبی برای نقل قولهای نامناسب در مورد افراد پیدا می کنند . وقتی فرد جدیدی وارد سازمان می شود وقتی کسی حکم جدیدی می گیرد وقتی کسی وام می گیرد وقتی قرار است تغییر و تحولاتی صورت پذیرد وقتی سازمانی در مرحله گذار از نصب به راه اندازی است و…..
یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: "دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت، شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت 10 در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم." در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند، امّا پس از مدتى کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده، که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت 10 به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد، هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: "این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!" کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: "تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جز خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگیتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسی هستید که مسئول زندگی خودتان می باشید. مهمترین رابطه ای که در زندگی میتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید، مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن ها و چیزهای از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است، انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است."
مردی چهار پسر داشت. آنها را به ترتیب به سراغ درخت گلابی ای فرستاد که در فاصله ای دور از خانه شان روییده بود:
پسر اول در زمستان، دومی در بهار، سومی در تابستان و پسر چهارم در پاییز به کنار درخت رفتند.
سپس پدر همه را فراخواند و از آنها خواست که بر اساس آنچه دیده بودند درخت را توصیف کنند .
پسر اول گفت: درخت زشتی بود، خمیده و در هم پیچیده.
پسر دوم گفت: نه.. درختی پوشیده از جوانه بود و پر از امید شکفتن.
پسر سوم گفت: نه.. درختی بود سرشار از شکوفه های زیبا و عطرآگین.. و باشکوهترین صحنه ای بود که تابه امروز دیده ام.
پسر چهارم گفت: نه!!! درخت بالغی بود پربار از میوه ها.. پر از زندگی و زایش!
مرد لبخندی زد و گفت: همه شما درست گفتید، اما هر یک از شما فقط یک فصل از زندگی درخت را دیده اید!
شما نمیتوانید درباره یک درخت یا یک انسان براساس یک فصل قضاوت کنید: همه حاصل انچه هستند و لذت، شوق و عشقی که از زندگیشان برمی آید فقط در انتها نمایان میشود، وقتی همه فصلها آمده و رفته باشند!
اگر در " زمستان" تسلیم شوید، امید شکوفایی " بهار" ، زیبایی "تابستان" و باروری "پاییز" را از کف داده اید!
مبادا بگذاری درد و رنج یک فصل زیبایی و شادی تمام فصلهای دیگر را نابود کند!
زندگی را فقط با فصلهای دشوارش نبین ؛ در راههای سخت پایداری کن: لحظه های بهتر بالاخره از راه میرسند!
همیشه همینطوری نمی مونه . زندگی گلابی تر از این حرفاست!
در زمانهای قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند ، خسته تر و کسل تر از همیشه ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم ، مثلاً قایم باشک . همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فوراً فریاد زد: من چشم می گذارم و از آنجا یی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشو بگذارد و به دنبال آنها بگردد . دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به شمردن یک ... دو ... سه ... همه رفتند تا جایی پنهان شوند . لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ، خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد . اصالت در میان ابرها مخفی گشت هوس به مرکز زمین رفت دروغ گفت : زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت . طمع داخل کیسه ای که خودش دوخته بود مخفی شد و دیوانگی مشغول شمردن بودهفتاد و نه ... هشتاد و یک ... همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید نود و پنج ... نود و شش ... نود و هفت ... هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین یک بوته گل رز پنهان شد دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود . دروغ ته دریاچه هوس در مرکز زمین یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق او از یافتن عشق نا امید شده بود حسادت در گوش هایش زمزمه کرد تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او در پشت بوته گل رز است . دیوانگی شاخه چنگک مانند را از درختی کند و با شدت هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره تا با صدای ناله ای عشق از پشت بوته بیرون آمد . با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند او کور شده بود . دیوانگی گفت : من چه کردم من چه کردم چگونه می توانم تو را درمان کنم عشق گفت تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو و اینگونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست
استادی درشروع کلاس درس ، لیوانی پراز آب به دست گرفت. آن را بالا گرفت که همه ببینند.بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است ؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم استاد گفت : من هم بدون وزن کردن ، نمی دانم دقیقا“ وزنش چقدراست . اما سوال من این است : اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی خواهد افتاد ؟ شاگردان گفتند : هیچ اتفاقی نمی افتداستاد پرسید خوب ، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم ، چه اتفاقی می افتد؟ یکی از شاگردان گفت : دست تان کم کم درد میگیرد حق با توست . حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه ؟ شاگرد دیگری جسارتا“ گفت : دست تان بی حس می شود عضلات به شدت تحت فشار قرار میگیرند و فلج می شوند . و مطمئنا“ کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدنداستاد گفت : خیلی خوب است . ولی آیا در این مدت وزن لیوان تغییرکرده است ؟ شاگردان جواب دادند : نه پس چه چیز باعث درد و فشار روی عضلات می شود ؟ درعوض من چه باید بکنم ؟شاگردان گیج شدند . یکی از آنها گفت : لیوان را زمین بگذاریداستاد گفت : دقیقا“ مشکلات زندگی هم مثل همین است اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید اشکالی ندارد . اگر مدت طولانی تری به آنها فکر کنید ، به درد خواهند آمد اگر بیشتر از آن نگه شان دارید ، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کاری نخواهید بود .فکرکردن به مشکلات زندگی مهم است . اما مهم تر آن است که درپایان هر روز و پیش از خواب ، آنها را زمین بگذارید به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرند هر روز صبح سرحال و قوی بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هرمسئله و چالشی که برایتان پیش می آید ، برآییددوست من ، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذاری زندگی همین است